Wednesday, April 27, 2005

...

سلام
افشین...امتحان...زبان انگلیسی...سفارت کانادا...ایران...تهران...خیابان مطهری...÷شت درهای بسته...کنکوردیا...مونترال...درهای بسته ی بسته...هیچ کس تو را نمی خواهد...هیچ کس تو را نمی خواند...بیهوده تلاش نکن...÷شت ای درهای همیشه بسته کسی منتظر تو نیست
شیرین...انتهای آرزوی من...تلفن...مسنجر...وبلاگ و گه گاه اگر سعادتی بود...دیدار...شاید از دور شاید هم از نزدیک...حضور تو...تنها دلیل انتخاب این شهر برای ادامه ی زندگی حتی برای مدتی کوتاه...حضور تو...حضور تو...حضور تو ؟؟؟...کلاس زبان...معرفت...ارومیه...خیابان دانشکده...÷یتزا تا÷...قرار...ساعت یک و نیم...شک...یادت باشه هیچ کاری رو بدون برنامه ریزی انجام ندی...می فهمی که ؟؟؟دردسر داره...دردسر...چشم...به روی چشم...بی خیال...ندیدن اون به تو دردسر نیفتادنش می ارزه...÷رینت تلفن...نذری که باید اداش کرد...البته هر موقعی که فرصتش ÷یش اومد...یا نه از همین فردا یا...از همین الان...مگه واسه تو فرقیم می کنه ؟؟؟آره...نه...می دونم که فرقی نمی کنه...از کجا می دونی؟؟؟نمی دونم
راستی اسم کلاس زبانت چی بود؟؟؟معرفت...معرفت...معرفت...اکی سی یو سون...یعنی چی؟؟؟یعنی می بینمت...کی؟نمی دونم مگه فرقیم می کنه؟؟؟آره من یه ماه اینجام...ولی من نیستم...باشه هر چی تو بگی...ولی یه ÷یشنهاد...هر موقع فرصت کردی تو کلاسای معرفت ثبت نام کن...همین آموزشگاه؟؟؟نه...معرفت...معرفت...معرفت...مگه چه فرقی با هم دارن؟؟؟بی خیال
واللاه که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
...
زنگ مزخرف تلفن...صدای شکسته ی مادر...کجایی؟همین جا...کجا؟؟؟ارومیه...چیکار می کنی؟هیچی دارم ول می گردم...صدات قطع و وصل می شه...÷رسیدم چیکار می کنی؟؟؟دارم درس می خونم...خوب خدا رو شکر...باطری گوشیم داره تموم میشه...مث خودم...صدات نمی رسه...مواظب خودت باش...خداحافظ...خداحافظ
...
...این روزها بوی تعفن آور سیگار دوست داشتنی ترین بویی شده که تو تمام عمرم حس کردم
...

Sunday, February 27, 2005

...

مگر مرگ ما رو از هم جدا كنه

You...

يك بار ديدن تو به تماشاي هزارباره ي تمام دنيا مي ارزد...هفته ي گذشته بعد يه ماراتون نفس گير و طولاني بالاخره چشم ما به جمال شما روشن شد
اينكه تو اون چند دقيقه ي رويايي چه ها كرديم و چه ها گفتيم...هيجان دوست داشتني من موقع ديدن تو...دلهره ي شيرين تو براي اومدن به اونجا...حركت سرسام آور عقربه هاي ساعت...و و و ...بماند
مهم ترين چيز براي من اينه كه با هر بار ديدن تو عطشي وصف ناپذير براي ديدن دوباره و دوباره ي تو تو وجودم شكل مي گيره...تعجب مي كنم از اينكه قيافه ي تو هنوزم به اندازه ي همون روزاي اول برام قشنگ و معصوم و دست نخورده باقي مونده...دوست داشتنم هم مثل همون تصوير اول دست نخورده و بكره...فقط براي تو

Coming Back !

مثل اينكه بالاخره صاحب اصلي اين وبلاگ فرصتي كردن و با خوندن شب نوشته هاي ما كلي شرمنده مون كردن...به يمن همين اتفاق خوشايند ! بعد ده پونزده روز دستمون به قلم رفت...شكر

Wednesday, February 16, 2005

Love...

خسته بودي.خيلي خسته.اما با مهربوني جواب سلاممو دادي.با اينكه خسته بود ولي به دلم نشست...مثل هميشه...يا نه...كمي بيشتر از هميشه...سلام كردنتو مي گم ! آخه يه آن فكر كردم اين همون لحظه ايه كه هميشه منتظرش بودم.اينكه تو از تموم خستگيا و خستگيات برام بگي...اينكه فقط يه لحظه هر چي دلت مي خواد واسم ناله كني...نه ! منظورم اين نيست كه منتظر ديدن تنهايي و خستگيت بودم.نه ! هرگز ! فقط خوشحالم كه مامن غصه هات شدم...خوشحالم كه برام از خستگيات گفتي و يه كم سبك شدي.آخي ! سبك شدي ؟
انقدر خسته بودي كه حرفات كش مي اومدن...كشدار حرف مي زدي...درست مثل همون عسلايي كه بابام يه زماني مي ريخت تو ليوان شيرم.آره مثل همون عسلا كش مي اومد...حرفاتو مي گم...مثل عسل
امروز فرداي ديشبه...ديشبي كه گفته بودي خيلي دل تنگم...دلم مي خواست الان باهات حرف مي زدم...گوشي رو بر مي داشتم.صفر.چهار...واسم فرفي نمي كرد كه چطوري جوابمو مي دادي...ممكن بود سرم داد بكشي يا حوصله نداسته باشي يه دنيا كار ريخته باشه رو سرت...اما دلم مي خواست بهت بگم
بعضي وقتا كه حالت گرفته اس و به قول بعضيا تو مود نيستي...وقتي زنگ مي زني و شروع مي كني به گفتن از خستگيا و دردسرات...از رفتار هاي بد دور و بريات...اولش خيلي ناراحت مي شم...ولي بعدش كيف مي كنم...خيلي كيف مي كنم.لذت مي برم از اينكه وقتي گوشي رو مي ذاري خس مي كني به اندازه ي يه مورچه از غصه هات كم شده
آره...بگو.هر چي دلت مي خواد بگو.اگه فكر مي كني هفته اي يه بار سر من داد بكشي دلت سبك مي شه...اين كارو بكن ! مطمئن باش اينطوريم شادم مي كني...مهم اينه كه تو باشي.تو...تو تو همه ي لحظات من زنده و جاري باشي.مهم اينه كه تو باشي...

Monday, February 14, 2005

Happy Valentin's Day...!

باران زيباست...برف قشنگه...بارش لطيف دونه هاي ريز برف تو يه شب سرد و دراز زمستوني خيلي دل انگيزه...قدم زدن زير شر شر بارون وقتي دستات گرماي دستاي ديگه اي رو حس مي كنن خيلي رومانتيكه...آه ه ه...زير باران بايد رفت...زير باران بايد خيلي كارا كرد ! ...تقصير من چيه ؟؟...سهراب سپهري گفته ! ولي...ولي
ولي با عرض شرمندگي همين برف و بارون چند روزيه گند زده به زندگي ما ! يك سال انتظار براي رسيدن روزي كه بهونه ايه براي گفتن دوباره و دوباره ي دوستت دارم...بهونه اي واسه خريدن قلباي قرمز كوچولو براي كسي كه قلبي به وسعت تمام دريا هاي دنيا داره...ولي...حيف...فاصله هاي لعنتي هيچ وقت دست از سر ما دو تا ورنمي دارن...مثل اينكه اين هفته ابر و باد و مه و خورشيد و تمام دار و دستش دست به يكي كرده بودن تا من نتونم خودمو تا چهارده فوريه به تو برسونم...ولنتاين امسال هم گذشت...مثل پارسال...شايد يه كم سوت و كور تر...البته براي من...و تو...و البته بدون كادو...ما كه همچنان عاشقيم...شكر

Friday, February 11, 2005

Nothing...!

حال نوشتن ندارم...مثل اينكه سرماي مزخرف امشب باعث از كار افتادن ذهن منم شده...دارم يخ مي زنم
...
فرصت صحبت دل تنگي نيست
...
تا بعد

Thursday, February 10, 2005

I Love...!

تلفن رو خيلي دوست دارم...صداي تو را داره
هفت شماره ي ساده و...بوق بوق انتظار سخت...ولي شيرين
بودن تو حتي توي تلفن غنيمته عزيز دل
...
...
ببخشين كه حرفاي تو اين پست درست بر عكس پست قبليه...بالاخره هر وقت ترازوي پيزوري روزگار بر مدار ما بچرخه...مام يه چيزايي حاليمون مي شه...شكر

I Hate...!

لعنت به اين تكنولوژي مزخرف...دارم فكر مي كنم با باز شدن پاي موبايل و مسنجر و اي ميل و مسيج به خونه هاي ما چه چيزاي قشنگ ديگه اي رو از دست داديم ؟؟؟...چقدر دلهره ؟؟؟ چقدر نگراني ؟؟؟
بعضي وقتا آرزو مي كنم براي يك روز يا حتي يك ساعت هم كه شده در دسترس هيچ موجود زنده و غير زنده اي جز تو نباشم...يه روز تو يه جزيره ي دورافتاده و متروك...تنها...ولي...با تو
ببخشين ! انگار مثل هميشه خيلي تند رفتم
دارم به خاطر تموم شدن شارژ گوشيم موقع صحبت كردن با تو كل سيستم مخابراتي و اينترنتو كن فيكون مي كنم !!!...ولي...از حق نبايد گذشت...اين تكنولوژي كوفتي علاوه بر همه ي مصيبتايي كه واسه من يكي داشته...يه مزيت مهم داره...نعمت صحبت كردن با تو يا حتي گرفتن يه خبر كوچيك از تو كم چيزي نيست

Wednesday, February 09, 2005

Memories,Nice Memories !

كاش سيماي پر از موج تو بر چشم من از چشم مقوايي تو راه نداشت
كاش نوروز من امسال
پر از بوي تو بود
كاش خون رگ من آب حياتي مي شد
كه بر اين سبزي موهاي تو مي پاشيدم
و به تو جان مي داد
تا اتاقم...اين هزاران در و پيكر
كه همه وقت نشسته پي ديدار تن خسته ي من
اندكي مي دانست
كه من خسته كه هر شب به تنش مي ريزم
به چه رو مي سوزم ؟؟؟
كاش در اين شبه زندگيم
روح من در پي رگ هاي مقوايي تو راهي داشت
و تو را مي ديدم بين اين اوج تهي
...
ليك امشب شب پر تاريخي است
و دو چشم سيه عكس مقوايي تو مي بينند
كه چه كردي با من
ليك امشب شب پر تاريخي است
و نگاه تو پراكنده شده در تن من
...
بوي نم مي آيد
.
با ديدن تنها عكس مقوايي تو كه آخرين نشانه ي به جا مونده از اون همه نامه و كتاب و شعر و عكس و...حرفاي رد و بدل شده بين ماست...اولين چيزي كه به ذهن آشفته ي من خطور مي كنه همين شعرواره ي زيباي شاعر گم ناميه به اسم (( ح صالحي )) اميدوارم غربت تمام آرزوهاي توي اين شعر يه روزي تبديل به لذت حقيقت بشه ! به اميد اون روز

First Thing First !

مقدمه چيني بلد نيستم...! اسم و رسمم را كه نيك مي داني و اينكه زاده ي كدامين خاك باران خورده ي اين هزار توي بي در و پبكر كه سال هاست به اشتباه ! وطن صدايش مي كنم ...لابد مي داني ! كلمات براي غربت نشيني چون من كه موطنش بر هيچ نقشه و جغرافيايي جاي ندارد تنها بهانه هايي است براي رهايي از دل تنگي...تا بداني هنوز...دوستت دارم
تقديم محرمانه ي اين مجموعه را بپذير...تنها اگر شدي...اين ترانه را بخوان و مرا ببين
گناه تلخي و غمناكي شب نوشته هاي من نيز به گردن توست شيرين تر از جان ! زياده عرضي نيست...تو را به خير و ما را به سلامت