Love...
خسته بودي.خيلي خسته.اما با مهربوني جواب سلاممو دادي.با اينكه خسته بود ولي به دلم نشست...مثل هميشه...يا نه...كمي بيشتر از هميشه...سلام كردنتو مي گم ! آخه يه آن فكر كردم اين همون لحظه ايه كه هميشه منتظرش بودم.اينكه تو از تموم خستگيا و خستگيات برام بگي...اينكه فقط يه لحظه هر چي دلت مي خواد واسم ناله كني...نه ! منظورم اين نيست كه منتظر ديدن تنهايي و خستگيت بودم.نه ! هرگز ! فقط خوشحالم كه مامن غصه هات شدم...خوشحالم كه برام از خستگيات گفتي و يه كم سبك شدي.آخي ! سبك شدي ؟
انقدر خسته بودي كه حرفات كش مي اومدن...كشدار حرف مي زدي...درست مثل همون عسلايي كه بابام يه زماني مي ريخت تو ليوان شيرم.آره مثل همون عسلا كش مي اومد...حرفاتو مي گم...مثل عسل
امروز فرداي ديشبه...ديشبي كه گفته بودي خيلي دل تنگم...دلم مي خواست الان باهات حرف مي زدم...گوشي رو بر مي داشتم.صفر.چهار...واسم فرفي نمي كرد كه چطوري جوابمو مي دادي...ممكن بود سرم داد بكشي يا حوصله نداسته باشي يه دنيا كار ريخته باشه رو سرت...اما دلم مي خواست بهت بگم
بعضي وقتا كه حالت گرفته اس و به قول بعضيا تو مود نيستي...وقتي زنگ مي زني و شروع مي كني به گفتن از خستگيا و دردسرات...از رفتار هاي بد دور و بريات...اولش خيلي ناراحت مي شم...ولي بعدش كيف مي كنم...خيلي كيف مي كنم.لذت مي برم از اينكه وقتي گوشي رو مي ذاري خس مي كني به اندازه ي يه مورچه از غصه هات كم شده
آره...بگو.هر چي دلت مي خواد بگو.اگه فكر مي كني هفته اي يه بار سر من داد بكشي دلت سبك مي شه...اين كارو بكن ! مطمئن باش اينطوريم شادم مي كني...مهم اينه كه تو باشي.تو...تو تو همه ي لحظات من زنده و جاري باشي.مهم اينه كه تو باشي...

0 Comments:
Post a Comment
<< Home